نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
پسری که زیبایی را در سادگی و صداقت دید!!!
پسری که زیبایی را در سادگی و صداقت دید!!!
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين بلاگ پرشين ياهو
روزگاري دوست داشتم قلبم را به همه هديه بدهم

روزگاري دوست داشتم قلبم را به همه هديه بدهم . بي هيچ چشم داشتي و طمعي. اما هر وقت اين كار را مي كردم نمي دانم  چطور ميشد كه مي زدند

قلبم را مي شكستند . اين عمل آنقدر تكرار شد كه الان ديگه بجاي قلب يه مشت چيني شكسته داغون دارم.

حالا اون آدم تصميم گرفته اين چيني داغون رو به همين سادگي به كسي نده.و دنبال يه چيني بند زن خوب مي گرده !  تا اونو دوباره بسازه . اگر يه چنين بند زن خوب سراغ داري يا خودت چيني بند زني يه سري يه اين قلب شكسته تنها بزن……

 

 



آخر چطور مي شود روزگار را دور زد و عاشق ماند؟

آخر چطور مي شود روزگار را دور زد و عاشق ماند؟

 

 

بانو! اين روزها مي شكنم در خودم مدام. اما من كه شكستني نبودم!

تو نمي داني اين روزها چه بلائي سرم آمده است؟

يعني دچار كدام درد بي درمان شده ام؟

بانو!روزهاست كه خواب نمي بينم . اما هيچ يادم نمي رود را كه آمدي توي خوابم.صورت خندانت جلوي چشمهايم هست هنوز.

بانو! اين روزها در رخوتي عجيب دست و پا ميزنم. پيوندي نيست ديگر ميان خنده هايم و روز هايم.

اصلا ميداني، انگار اين روزها توي خواب دست و پا ميزنم. توي خواب راه مي روم.

مي بيني بانو؟

خب!انگار ديگر دقيقه هايم رنگي نخواهد بود.

اما تو بانو!

تو يادم بده شكستني نباشم اين روزها.شكست را دوره نكنم ديگر. بانو! شعرهايم را بخوان نرم نرم.

بخوان.من مي خواهم روزها و روزها بنويسم. نمي خواهم“روزگار“ از نوشتن دورم كند.

قلمم تحمل “قفس“ را ندارد.

تو بگو.آخر چطور مي شود روزگار را دور زد و عاشق ماند؟

مي خواهم بنويسم اين روزها!تو يادم بده شكستني نباشم بانو!

 

 

 

 



اي دوست من ، من آن نيستم كه مي نمايم

 

دوست من

اي دوست من ، من آن نيستم كه مي نمايم.

نمود پيراهني است كه به تن دارم ـ پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسشهاي تو و تو را از فراموشي من در امان مي دارد.

آن  من ي كه در من است،اي دوست،در خانه ي فراموشي ساكن است.

و تا ابد همانجا مي ماند،ناشناس دست نيافتني.

من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني، و هر چه مي كنم بپذيري.

زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و كارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند.

هنگامي كه تو ميگوئي باد به شرق ميوزد من مي گويم آري به شرق مي وزد زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه هاي من در بند باد نيست، بلكه در بند درياست.

تو نمي تواني انديشه هاي دريائي مرا دريابي،و من هم نمي خواهم كه تو دريابي . مي خواهم در دريا تنها باشم.

دوست من وقتي كه در نزد تو روز است ،در نزد من شب است ،با اين همه من از رقص روشنائي نيمروز  بر فراز تپه ها سخن ميگويم، و از سايه هاي بنفشي كه دزدانه از دره ميگذرند:زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بالهاي مرا بر ستارگان نمي بيني و من گوئي نمي خواهم تو ببيني و يا بشنوي.مي خواهم با شب تنها باشم.

هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا ميشوي ، من به دوزخ خودم فرو ميروم.

حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي همراه من، رفيق من  و من در پاسخ تو را آواز مي دهم همراه من ، رفيق من زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني.

شراره اش چشمت را ميسوزاند و دودش مشامت را مي آزارد.

و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم كه بخواهم تو به آنجا بيائي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم.

تو به راستي و زيبائي و درستي مهر مي ورزي و من از براي خاطر تو مي گويم كه مهر ورزيدن به اين ها  خوب و زيباست.

ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم . گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني. مي خواهم تنها بخندم.

 دوست من، تو خوب و هشيار  و دانا هستي، يا نه ، تو عين كمالي و من هم با تو از روي دانائي و هشياري سخن ميگويم.

گرچه من ديوانه ام . ولي ديوانگي ام را مي پوشانم . مي خواهم تنها ديوانه باشم.

دوست من تو دوست من نيستي، ولي چگونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست، گر چه با هم راه مي رويم

 دست در دست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نادر اشخاصي قادرند عاشق شوند

نادر اشخاصي قادرند عاشق شوند

زيرا

نادر اشخاصي قادرند

همه چيز را از دست بدهند

 

 



هيچ كي نمي تواند مالك خورشيد شود.

هيچ كي نمي تواند مالك خورشيد شود.

 

هيچ كس نمي تواند مالك خورشيد شود .  هيچ كس نمي تواندمالك بعد از ظهري شود كه باران به پنجره ها مي كوبد . هيچ كس نمي تواند مالك آرامشي شود كه يك كودك خوابيده به اطرافش پخش ميكند . هيچ كس نمي تواند صاحب لحظه سر آميز كوبش امواج به صخره ها بشود . هيچ كس نمي تواند خود را مالك زيباترين موجود روي زمين بداند . من نمي توانم و تو هم نخواهي توانست . اما مي توانيم اين لحظه ها را بشناسيم و به آنها عشق بورزيم .

تو نه فرمانبردار خورشيدي و نه مالك عصر

نه صاحب امواج و نه حتي صاحب موج

تو مالك هيچكدام نيستي

چون نمي تواني مالك خودت باشي

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نكند سياهي رنگ سال باشد

نكند سياهي رنگ سال باشد

مي ترسم . ميترسم از همه  آن چيزهائي كه زماني مرا با دنياي بزرگ و پر از آدم بيرون ارتباطم مي داد . پاسخ دادن به  لبخندي نگاه كردن در چشماني يا شايد دستان كسي را گرفتن.

ميترسم از همه اينها. از من .از ما . روزگاري است كه حتي از خودم هم  در آينه وحشت دارم. مي ترسم از لبخند كسي. و نمي دانم كه چرا هميشه بايد دنبال دليلي براي لبخند ديگران باشم ونمي دانم  چرا لبي براي كلمه محبت آميزي باز نشده است؟حتما نفعي در آن است!

گذشته روزهائي كه همه عشق را باور داشتند: چرا مرا دوست داريد؟: سؤالي نبود كه هر كسي از هر كسي بپرسد. ومن مي ترسم از جواب دادن به اين  سؤال.

مي ترسم از اينكه سياهي رنگ سال شده باشد و اگر سفيد باشم لكه به حساب بيايم.

مي ترسم كه در پرسه زدن در عاشقانه هايم به كوچه اي برسم كه در آن نه دري بيابم و نه پنجره اي!!

مي ترسم به لبخند گذران كودكي پاسخ دهم,شا يد پدري كه دست كودك را گرفته است فرا موش كرده باشد روز گاري خود كودك بوده است

مجبورم خوب بودن را بلد باشم اما نگويم كه بلدم!!

دل ها و جسم ها راهشان از هم جدا شده وبراي همين است كه نمي گويم:

دوستت دارم.

 





آدم دلش مي گيرد وقتي ميفهمد كه

آدم دلش مي گيرد وقتي ميفهمد كه ..........

 

مدتي اصلا حال نوشتن و تحليل ندارم . مدتها ست چيزي ذهن مرا مشغول كرده  و حالا مي خوام از شما بپرسم كه اگه ........؟

اگه من به چترها يدو نفره و شاخه هاي گل و نگاههاي هندي روي نيمكت هاي  پارك ها و دروغهائي كه عاشقانه  و با نگاههاي هنري و با دست هاي در هم گره خورده تحويل يكديگر داده مي شوند  ميخندم،اصلا حالم از همه شان به هم ميخورد يعني واقعا من دل ندارم؟

چه ترسناك است آدم  بفهمد دل ندارد . خواستم بگويم آدم دلش ميگيرد وقتي بفهمد دل ندارد.اما ديدم عجب خنده دار خواهد شدكه كسي كه دل ندارد دلش بگيرد . نمي دانيد مدتهاست زندگي  در اتاق بي پنجره اي كه مثل دخمه هاي سياه داستان هاي قديمي فرانسوي فقط به درد پوسيدن ميخورد را تجربه ميكنم . بله دخمه سياه .اين است زندگي من  و پو سيدن هم حتما سرنوشت من........

من از آن آدمهاي لعنتي هستم كه دل ندارد ، اما دلشان خيلي تنگ است  . تنگ چيزي كه نمي دانند چيست ، شايد تنگ زندگي ، شايد عشق ، شايد مرگ من از آن آدمهاي لعنتي هستم كه فرار ميكنند تا  تا مجبور نشوند در خاطره ها بمانند .

از دسته آدمهائي كه دروغ گفتن را ياد نمي گيرند. از همان آدمهائي كه شما دوست نداريد  نفس بكشند.........

 

اما اين دخمه سياه فقط داخلش  دلتنگي است. اين دخمه فقط جائي است براي دلتنگ شدن . من در اين دخمه بي روزن دلم تنگ است  . به خدا دلم تنگ” است پس چطور است كه من دل ندارم ؟ اصلا چرا دروغ؟ بگذار اعصابتا ن داغان شود . من از چتر هاي دو نفره  از گلهاي  سرخ بي روه،  از نگاه هائي با چشمان خمار و پر اشك از دست هائي كه عرق كرده اند  و ناراحتند اما در رودربايستي مانده اند و خيال جدا شدن از هم را ندارند و از فروشكاه هائي كه نزديك اين روز لعنتي  valentine ، خرس ها و قلب ها  و آشغال هاي ديگرشان را به قيمت خون پدرشان  به يك مشت عاشق! هه !عاشق؟ قالب  مي كنند ، متنفرم.

 

من چشمهايم را نمي بندم ، من چشمم را نمي بندم به روي چشمي كه 20 سال  به انتظار  مي نشيند . چشمم را به روي چشماني ميبندم كه حريصانه و هر روز  دنبال عشق جديدتري ميگردند . كه روي يك صورت آرام نمي گيرند. كه خيانت مي كنند . به روي چشمهائي كه ناپاكند، كه ناپاك كننده اند.

من چشمم را ميبندم به روي نگاههائي كه در پارك ، در خيابان ، در همه جاي لعنتي  رد و بدل ميشود،  دزدكي  موذيانه . من حتي گوشم را ميگيرم وقتي از كنار چترها  ي دو نفره مدرن ميگذرم. كه اگر نبندم و نگيرم حالم به هم مي خورد ........ استفراغ ميكنم اصلا.

 

من دل ندارم من حاليم نيست...... ومن لعنتي هيچگاه نخواستم  در هيچ خاطره اي بوده باشم كه حالا بخواهم از خاطره اي بروم. چون نه دوستت دارم گفته ام و نخواسته ام بشنوم  .شايد فقط غر زده ام و حالم به هم خورده است چون هيچ گاه دروغ گفتن را ياد نگرفته ام . پس همه ترجيح ميدهند اصلا فكر كنند من نيستم . رويشان را برگردانند چون مي بينند دروغ گفتن از من  ساخته نيست. من تلخم و انگاري خلوت هاي عاشقانه!را نيز تلخ مي كنم.

 

من هنوز دلم نلرزيده .آن  طور كه شما ميگوئيد و دلتان ميلرزد .... من هنوز دلم نلرزيده كه بخواهم بروم زير بارون آن هم  با چتر!من زير باران تنمها ميروم. بدون چتر هم ميروم. روي پشت بام خانه ام جائي كه همه نبينندم و بگويند: وه چه عاشق داغي!

من دلم نلرزيده شايد وقتش نرسيده .چه ميدانم واقعا!؟اما دوستاني دارم كه انگارهر روز دلشان زلزله شده استو زبان هايشان نوازشگر روح و لب هايشان آب نبات  و جيب هايشان سوراخ و دلهاشان ـ هماني كه من ندارم ـ هر روز سياه تر از ديروز.

 

من ؟ هنوز چترها يدو نفره و گل هاي بدبخت بي ريشه حالم را به هم ميزند. من ترجيح ميدهم كلاه كاپشنم را بالا بكشم روي سرم!!!!

و سر مرا پائين بيندازم. چشمم راببندم و  از ماين اين جمعيت چتر به دست و گل به دست ، و دست به دست فرار كنم

 



انسانها مايوسانه در جستجوي همبستگي و ارتباط با يكديگرند

 

 

انسانها مايوسانه در جستجوي همبستگي و ارتباط با يكديگرند . هر كدام مي كوشند تا سد تنهاييشا ن را بشكنند تا از وراي هستيشان  به هستي ديگري نفوذ كنند.اتفاقي كه هرگز نمي افتد .چرا كه چيزي هميشه در اين ميان وجود دارد كه اسمش سوءتفاهم است

 

حالا درست ده روزي مي شود كه منتظر تلفن او بود.مرد زنگ نزده بود!هر دقيقه هر لحظه هر نفس زن به ساعت نگاه كرده و با خودش گفته بود: ((حالا همين الان زنگ ميزند))اما مرد زنگ نزده بود. زن خبري از او نداشت. تلفن جديدش را هم نداشت. مرد گفته بود خودش زنگ مي زند و زن با خودش مي انديشيد: ((چرا هر روز بيست و چهار ساعت است؟ چرا هر ساعت شصت دقيقه است؟ چرا هر دقيقه شصت ثانيه ؟ شصت بار بشمرد كه اخرش او زنگ نزند؟)) زنگ تلفن به صدا در آمد پرواز كنان گوشي را برداشت. او نبود . باز هم يكي ديگر بود و اين بار با اين يكي ديگر‚ بغضش تركيد سفره دلش باز شد.از مرد گفت و از اينكه ده روز است كه هر لحظه منتظر است. كمي گريه كرد‚ بعد گوشي را گذاشت. از سكوت اطاق ترسيد.شماره  خواهرش را گرفت گرفت و باز از مرد گفت‚ از محبتش  زيباي اش همدلي اش و اين كه زنگ نمي زند خواهر كار داشت. خداحافظي كرد اما باز مي خواست در باره مرد حرف بزند. دفتر تلفن را ورق ز‚ به اين اميد كه كسي را پيدا كند كه مرد را بشناسد. دو نفر را پيدا كرد‚ نه خيلي آشنا با مرد. به هر دو زنگ زد. صحبتش را به مرد كشانيد  حالا كه صداي مرد را نمي شنيد  دوست داشت كه ساعتها و ساعتها در باره او حرف بزند.مثل اينكه با صحبت كردن در باره مرد باور ميكرد كه هنوز وجود دارد:هنوز همه چيز تمام نشده بود

مرد با خشم گوشي را گذاشت. دو ساعت بود كه شماره زن را مي گرفت و تلفن مدام بوق اشغال ميزد. خسته شد.با خودش گفت:((عجب‚پس اينطوري منتظر تلفن من است؟!معلوم هست كه حسابي سرش گرم است)) سيم تلفن را كشيد و به رختخواب رفت و تصميم گرفت ديگر هرگز به زن زنگ نزند.

 

 



خوب و بد فرقي نداره

 

 

حرفا اين دوره زمونه خنده داره مگه نه؟

مي بينيم زمستون مي گيم بهاره مگه نه؟

حق داريم برگ بزنيم كلاه هم رو برداريم  

وقتي زندگي خودش يه جور قماره، مگه نه؟

مي تونيم وعده بديم بگيم ما خوبيم همه  وفت

چيزي كه زود ميره از يادا قراره مگه نه؟

آدما وقتي كه كاري ندارن دروغ ميگن

آخرش كه به كيه ؟ چاره فراره، مگه نه؟

وقتي زيراب رفيقو همه جوره ميزنن

هركه عاشق بشه بد جور سر كاره مگه نه؟

بي خيال معرفت زندگي سخت اين روزا

خيلي وقته خوب وبد فرقي نداره مگه نه؟

 

 



خسته ام ديگر از اين فصل غم آلوده و سرد

 

 

 

 

خسته ام ديگر از اين فصل غم آلوده و سرد

اي كه مفهوم سر آغاز بهاري برگرد

بي تو لحن همه پنجره ها ديواريست

كوچه و خشخش پائيز همه تكراريست

با توام اي همه اندوه و پريشاني من

با توام پشت مكن بر من و ويراني من

باز هم كوچ تو و غربت و ويراني من

انتهاي تو و آغاز پريشاني من

دفترم از غزل آبي چشمت خاايست

نيستي زندگيم بي هدف و پو شاليست

باز شب بين من و چشم تو ديوار شده است

بعد تو سقف اميدم همه آوار شده است

عشق را مي شود از پنجره چشم تو ديد

بايد از رد نگاه تو به خورشيد رسيد

آه سرشار ترين فصل غزل خواني من

كي از اين جاده مي ائي تو به مهماني من

كي از اين كوچ غم انگيز حذر خواهي كرد

كي از اين كوچه متروك گذر خواهي كرد

اي كه عشقت همه وهم است و غمت رو يائيست

تا به كي سهم من از عشق فقط تنها ئيست...؟



همه پدرها و مادرها به بچه هايشان آسيب ميرسانند.

ـ همه پدرها و مادرها به بچه هايشان آسيب ميرسانند.اين اجتناب نا پذير است.”جواني” مانندشيشه اي پاك و دست نخورده ،نقش دست هائي كه بر آن زده ميشود، جذب ميكند. بعضي پدر و مادرها آنرا لك و كثيف ميكنند. بعضي به آن ترك مي اندازند. عده اي دوران كودكي را خرد و متلاشي مي كنند. به تكه هاي كوچك،تيز و ناهموار تعمير نشدني بدل ميكنند.اولين آسيبي كه پدران به ما وارد كرده اند ابتدا آسيب ”بي توجهي” بود.در دوران نوزادي پدرها به ندرت مارا بغل ميكردند،در كودكي هم اگر دستمان را گرفته اند بيشتر با احساس توام با مزاحمت و آزار بوده است. نه از روي عشق و مهرباني ! گوئي حضور پدر براي تنبيه و آزار بوده باشد.

2ــ بنا بر اين دست هائي كه روي ”شيشه كودكي”ما كشيده شده اند، دست هائي خشن و خايل از عا طفه و افروخته از خشم بوده اند و ما تازيانه خورده و از پاي در آمده وارد سالهاي جواني شده ايم.پس از آسيب ” بي توجهي ” اين دومين آسيبي بود كه به ما وارد مي شد.آسيب ”خشونت”آنطور بود كه ما توانستيماز ضرب آهنگ گامهاي پدر در حيات، درجه سختي برخورد پدر با خودمان را حدس بزنيم. دئر واقع ضرب آهنگ گامهاي پدر” مارش نظامي” خانه ما بود.

3ــ با وجود اين برخوردها جوانك در خلوت خود آن پير مرد را ميستوده است. زيرا پسرها به پدرهاي خودشان، حتي با وجود رفتارهاي خشنآنان عشق مي ورزيدند. شايد آنان به اين وسيله ايثار را مي آموزند. اما اين هم راه نبود......ستودن تا كي؟؟!

 

 

 

او كه حالا جواني قوي حيكل شده بود، تنها با تكان دادن سر، حرف پدر را تائيد مي كرد.او خودش نمي دانست ارتباط عاطفي با پدرش را چه با ترك گفتن كلمات و چه ابراز محبت جسماني ،كم كم از دست مي دهد و تنها با علامات و اشاره با وي ارتباط بر قرار مي كند. همه اينها در درون به انجام مي رسيد وانگار به عشق و عاطفه آسيب وارد شده بود.

 

 

 

تا اين كه سر انجام شبي حرف زدن هم كاملا متوقف شد. سياهي زمانه جوانك را تغيير داده بود.او در خانه ميماند. او به ندرت حرف ميزد چرا كه كسي ياراي شنيدن حرف هاي جوانك را نداشت. شايد جوانك كسي را لايق شنيدن حرف هاي خود نمي دانست و شايد حتي نقطه مشتركي نمانده بود.

 

 

 

شبي ديگر پدر با لحن كاملا عجيب و تصنعي كه سعي ميكرد به عصبانيت شبيه باشد سو او داد مي كشيد و چرند مي گفت . چرندياتي كه فقط زماني گفته خواهد شد كه فرد مست بوده باشد . اما پدر مست نمي كرد . پس چرا آنقدر بي منطق شده بود؟

جوانك فرياد ميزد ”بس كن پدر”. جوانك روي پاهايش ايستاد و به صورت پدر كه تنها چند سانتي متربا تو فاصله داشت خيره شد.

بوي پدر ”بي منطق” او را آزار ميداد.

 

 

 

پدر ناگهان سعي كرد تا مشت محكمي به او بزند. اما جوانك نا خودآگاه از جا جست و دست پدر را در نيمه راه گرفت. چشمهاي مرد گشاد شد. اين نخستين باز بود كه ”در مقابل پدر از خودش دفاع مي كرد”.

اولين باربود كه علاوه بر تحمل ضربه اي كه گويا سزاوار آن نبود، كار ديگري هم ناجام ميداد.پدر به مشت گره كرده خودش كهنتوانسته بود ضربه را رد كند نگاه كرد و پره هاي بيني اش لرزيد و با غرولند به جايش برگشت.

اما همچنان با نگاه مردي كه قطاري را در حال دور شدن مينگرد، به جوان خيره شد.

 

 

 

او ديگر هرگز با پدرش حرف نزد. اين آخرين اثر دست روي ”شيشه جواني” او بود.اين سكوت سالهاي باقيمانده زندگي آندونفر را تسخير ميكرد.آسيب وارد آمده بود.

همه پدرها و مادرها به فرزندانشان آسيب مي رسانند.زندگي آن پدر و پسر با هم چنين مي گذشت.بي توجهي،خشونت و سكوت.

آسيب وارد آمده بود

 

 

 

پدر و مادرها در واقع فرزندانشان را رها ميكنند. بنا براين فرزندان هم آنها را رها مي كنند.ازآنان جدا ميشوند و به اين جدلئي ادامه ميدهند . چرا كه لحظاتي كه بايد صرف توجيه شدن و روشن كردنشان ميشد،با لحظاتي كه كارها را بدون نظر خواهي، خودشان انجام مي دهند جايگزين شده بود.

 





كاش در دنيا سه چيز وجود نداشت

كاش در دنيا سه چيز وجود نداشت:

1ـ غرور

2ـ عشق

3ـ دروغ

آن وقت هيچ كس از روي غرور براي عشق دروغ نمي‌گفت.

 



تو هم آخر توانستي به قلبم داغ بگذاري

تو هم آخر توانستي به قلبم داغ بگذاري

و عشق آتشينم را ز سردي هيچ انگاري

تظاهر بود مي گفتي ترا من دوست مي دارم

ندانستم به غير از من كسي را زير سر داري

هماره ياد تو همزاد چشمان تر من بود

چه هنگامي كه مي خوابم چه در اوقات بي داري

به ديده ياد سبزت را هميشه اب خواهم داد

اگر چه جاي دل سنگي درون سينه ات داري

به پايت زندگاني را فنا كردم نمي داني

ندارم دل كه بينم از دو چشمت اشك غمباري

شكايت هاي قلبم را دوباره سرخ مي گريم

كه زردي نگاهم را به روي خود نمي آري

 

 



از كنار برفها به اين سادگي نگذر

از كنار برفها به اين سادگي نگذر

نگاه كن

اينجا جاي پاي. پرنده اي كوچك

بر روي برفها نيست

كسي روي برفها گريه كرده است



خاطره‌ها هيچ مي شوند

نمي‌خواهم خاطرات را مرور كنم. خاطره‌ها هيچ مي شوند پوچ مي‌شوند

مدتها پيش دوستم كه استاد تاريخ دانشگاست زنگ زد به من گفت تاريخ آنطور كه شما فكر مي‌كني هم بي‌در و پيكر نيست.  اما نمي‌دانم او يا من چقدر راست مي‌گوييم. ما حتي هنگام يادآوري خاطرات گذشتة خود، آنها را تحريف مي‌كنيم. آنها را آسان به ياد مي‌آوريم كه دوست داريم نه آنسان كه به راستي بوده‌اند. آقاي استاد تاريخ! متأسفم اما من از همه كتاب‌هاي تاريخي كه در تمام سال‌ها در مغز ما فرو كرده‌اند متنفرم.

فرضيه مشهوري درباره پيدايش جهان مي‌‌گويد: جهان ازنقطه صفر آغاز شد. يك نقطه منجمد و متراكم كه همه جرم‌هاي جهان را در خود داشت. نقطه‌اي كه در اثر انفجار بزرگ تبديل به جهان امروز شد. و حالا اين جهان هنوز هم با گرمايي كه در خود دارد در حال منبسط‌شدن است و هر لحظه بزرگتر مي شود. كهكشان‌هاي جديد شكل مي‌گيرند، بي‌آن كه ما حتي از پيدايش و نابودي آنها خبردار شويم. آيا جهان يك روز از انبساط باز خواهد ايستاد، سرد خواهد شد و دوباره منقبض خواهد شد؟ اين فرضيه مي‌گويد كه جهان هر روز كوچك و كوچك‌تر خواهد شد تا باز تبديل به آن نقطه متراكم شود كه اين بار همه خاطره جهان را در خود دارد. خاطره همه كتاب‌ها و فرهنگ‌ها، خاطره اهرام مصر و ماهواره‌ها آن نقطة ناگهان ناپديد خواهد شد.

دلهره‌آور است. نه؟ آيا همه تاريخ ما، همه صوت‌ها و حرف‌ها، همه خاطرات در نقطه‌اي جمع مي‌شوند و آن نقطه تبديل به صفر مي‌شود؟

اشتباه نكن. اين آغاز پوچي نيست. انسان‌ها نمي‌نويسند تا خاطره‌اي از خود به جا بگذارند. نمي‌نويسند تا جاودانه شوند (جاودانگي ميلان كوندرا را بخوانيد) آنها مي‌نويسند تنها  تا خوانده  شوند تا فرهنگي شكل گيرد. تمام اين نوشته‌ها كه همه مي‌دانند هيچ خاطره‌اي از‌ آنها باقي ‌نخواهند ماند زيبايي‌اش به اين است كه خيلي زود نابود مي‌شوند.

آيا افسانه گيل‌گمش را شنيده‌اي؟ گيل‌گمش پهلوان بابلي به دنبال جاودانگي به اعماق اقيانوس‌ها مي‌رود. او گياه جاودانگي را با هزار زحمت از دل درياها بيرون مي‌كشد. اما وقتي به ساحل برمي‌گردد و گياه را بر سنگي مي‌گذارد تا اندكي بياسايد، يك مار بي‌صدا پيش مي‌آيد و گياه سبز جاودانگي را مي‌بلعد. مارها تنها موجود است جاودانه اساطيرند چرا كه آنها تنها كساني هستند كه “پوست مي‌اندازند”. كاري كه آدمها هيچگاه نخواهند توانست. ما همواره با ترس به زندگي گذشته خود چنگ خواهيم زد. چرا كه آن تنها چيزي است كه داريم: ما بدون تاريخي كه پشت سر داريم، هيچيم. حالا شما فكر كن هويتمان را چه مفهوم پوچ و متزلزلي شكل مي‌دهد؟

يكي از دغدغه‌هاي اصلي فرهنگ يا نويسندگان فرهنگي ما اين است كه هميشه هنگام نوشتن به شهرت و جاودانگي خود فكر مي‌كنند. نويسندگاني كه در ستون‌ها به زندگي خود ادامه مي‌دهند و در ميان خطوط چپ و راست ستون‌ها نفس مي‌كشند. و ما اكنون به انبوه اين ستون‌ها و اين نوشته‌ها با ديده تحقير نگاه خواهيم كرد. به مجله‌هاي تاريخ گذشتة، مجله‌هايي باران خورده با طرح‌هاي نوستالژيكشان كه هر كدام من را با خود به گذشته‌ها مي‌برند.

گذشته‌ها را مرور مي‌كنم. در تمام اين نوشته‌ها هدفي جز زير سؤال‌بودن هم ذهنيت‌ها و ايسم‌ها نداشته‌ام. اما مي‌بينيم اين چرخه‌اي است كه تكرار مي‌شود. كافي است ضدفمنيست‌ها را انكار كني تا خيلي زود تو را در طبقه فمنيست‌هاي دوآتشه قرار دهند. فكر مي‌كنم نوشتن در مورد خيلي چيزها كافي بوده باشد.

صدايي موسيقي مي‌آيد خيالم را راحت مي‌كند ياد رمان تهوع سارتر مي‌افتم! شخصيت اولي در اين داستان در حالي كه از همه جهان به تهوع رسيده به يك كافه قديمي در پاريس مي‌رود و تنها شنيدن يك صفحه قديمي است كه او را آرام مي‌كند. بله شايد همين باشد.

ما زيبايي را از ياد برده‌ايم. زيبايي قرباني هميشگي دغدغه‌هاي كوچك ماست. سال‌هاست كه اينگونه به ما تحميل كرده‌اند. چطور ما زيبايي را از ياد برده‌ايم؟ چگونه شد كه ما هيچكدام زيبايي را نفهميديم؟ چطور ديوار نوشته‌ها با حرف درشتشان !! چشم‌هامان را كور كردند؟ چراغاني ميدان‌ها حسي هر گونه زيبايي‌شناسي را در ما كشتند! فيلم‌هاي تبليغاتي لذت سينمارفتن را از ما گرفتند. و سنگيني سايه نويسنده‌ها و امضاهايشان لذت خواندن را در ما كشتند.



چاي و تو

 

 

من يه ليوان چاي داغ

 را به تو ترجيح ميدهم

چرا ؟

كه چاي فقط زبانم را ميسوزاند

اما تو

دست وزبان و دلم را

 

 



اي دوست من ، من آن نيستم كه مي نمايم

دوست من

اي دوست من ، من آن نيستم كه مي نمايم.

نمود پيراهني است كه به تن دارم ـ پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسشهاي تو و تو را از فراموشي من در امان مي دارد.

آن  من ي كه در من است،اي دوست،در خانه ي فراموشي ساكن است.

و تا ابد همانجا مي ماند،ناشناس دست نيافتني.

من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني، و هر چه مي كنم بپذيري.

زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و كارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند.

هنگامي كه تو ميگوئي باد به شرق ميوزد من مي گويم آري به شرق مي وزد زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه هاي من در بند باد نيست، بلكه در بند درياست.

تو نمي تواني انديشه هاي دريائي مرا دريابي،و من هم نمي خواهم كه تو دريابي . مي خواهم در دريا تنها باشم.

دوست من وقتي كه در نزد تو روز است ،در نزد من شب است ،با اين همه من از رقص روشنائي نيمروز  بر فراز تپه ها سخن ميگويم، و از سايه هاي بنفشي كه دزدانه از دره ميگذرند:زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بالهاي مرا بر ستارگان نمي بيني و من گوئي نمي خواهم تو ببيني و يا بشنوي.مي خواهم با شب تنها باشم.

هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا ميشوي ، من به دوزخ خودم فرو ميروم.

حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي همراه من، رفيق من  و من در پاسخ تو را آواز مي دهم همراه من ، رفيق من زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني.

شراره اش چشمت را ميسوزاند و دودش مشامت را مي آزارد.

و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم كه بخواهم تو به آنجا بيائي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم.

تو به راستي و زيبائي و درستي مهر مي ورزي و من از براي خاطر تو مي گويم كه مهر ورزيدن به اين ها  خوب و زيباست.

ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم . گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني. مي خواهم تنها بخندم.

 دوست من، تو خوب و هشيار  و دانا هستي، يا نه ، تو عين كمالي و من هم با تو از روي دانائي و هشياري سخن ميگويم.

گرچه من ديوانه ام . ولي ديوانگي ام را مي پوشانم . مي خواهم تنها ديوانه باشم.

دوست من تو دوست من نيستي، ولي چگونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست، گر چه با هم راه مي رويم

 دست در دست.

 



نكند سياهي رنگ سال باشد

نكند سياهي رنگ سال باشد

مي ترسم . ميترسم از همه  آن چيزهائي كه زماني مرا با دنياي بزرگ و پر از آدم بيرون ارتباطم مي داد . پاسخ دادن به  لبخندي نگاه كردن در چشماني يا شايد دستان كسي را گرفتن.

ميترسم از همه اينها. از من .از ما . روزگاري است كه حتي از خودم هم  در آينه وحشت دارم. مي ترسم از لبخند كسي. و نمي دانم كه چرا هميشه بايد دنبال دليلي براي لبخند ديگران باشم ونمي دانم  چرا لبي براي كلمه محبت آميزي باز نشده است؟حتما نفعي در آن است!

گذشته روزهائي كه همه عشق را باور داشتند: چرا مرا دوست داريد؟: سؤالي نبود كه هر كسي از هر كسي بپرسد. ومن مي ترسم از جواب دادن به اين  سؤال.

مي ترسم از اينكه سياهي رنگ سال شده باشد و اگر سفيد باشم لكه به حساب بيايم.

مي ترسم كه در پرسه زدن در عاشقانه هايم به كوچه اي برسم كه در آن نه دري بيابم و نه پنجره اي!!

مي ترسم به لبخند گذران كودكي پاسخ دهم,شا يد پدري كه دست كودك را گرفته است فرا موش كرده باشد روز گاري خود كودك بوده است

مجبورم خوب بودن را بلد باشم اما نگويم كه بلدم!!

دل ها و جسم ها راهشان از هم جدا شده وبراي همين است كه نمي گويم:

دوستت دارم.

 



 
:بازديد

لينك وبلاگ
پرشين ياهو

لينكستان
تاپ سايت پرشين ياهو
طراح قالب : ماكرومديا
قالب هاي وبلاگ


Web Designer

  RSS 2.0